دعا كردم تا مفقودالاثر شوم

دعا كردم تا مفقودالاثر شوم

شهيد صياد شيرازي رو به محمدحسن طوسي كرد و گفت: برادر طوسي؛ اگر آبي در اختيار داري جگر ما را خنك كن، صياد پس از نوشيدن آب با محبت گفت: برادر طوسي عجب ليواني داريد… آب در آن مثل شربت طهورا است.

خاطره بالا بخشي از خاطرات سيد حبيب‌الله حسيني اهل مياندورد مازندران است كه در كتاب ستاره شمالي با قلم حجت‌الاسلام سيد ولي هاشمي بيان كرده است.
ذكر اين نكته و خاطره براي ستاره شمالي ديار علويان و بسياري از خاطرات ديگر در رده شهيداني است كه سردار طوسي را ستاره شمالي كرده است.


509728_828

ادامه مطلب

تخریب‌چی که شهادتش امضاء شد

  • شهدا
  • ۲۵ام آذر ۱۳۹۵
  • 0 دیدگاه

تخریب‌چی که شهادتش امضاء شد

جنگ که تمام شد خیلی‌ها لباس رزم رو از تن درآوردند و مشغول عافیت دنیا شدند اما محمد ول کن نبود. او می‌دانست که تازه اول کار است و باید آماده بود.

محمد رمضانی از خبره‌های تخریب بود که بعد از دفاع مقدس هشت ساله برگه شهادتش امضاء شد. دفاع مقدس، محمد نه ۸ ساله بود و نه ده ساله. بلکه او تا پای جان از دین دفاع کرد. بچه‌های تخریب لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب محمد رو خوب می‌شناسند و می‌دونند محمد در عملیات‌های مختلف قفل معبرها رو باز کرد و سهمیه او از عملیات‌ها تیرو ترکش‌هایی بود که بدن این روستایی دلاور رو پاره کرد و بعضی از اونها هم در بدنش به یادگار بود

13920918000140_photol

ادامه مطلب

او شهید مصطفی ردانی پور بود…

  • شهدا
  • ۱۲ام آذر ۱۳۹۵
  • 0 دیدگاه

او شهید مصطفی ردانی پور بود…

معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا این منظره را دید ، سرش را پایین انداخت. بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نیاورده بود، دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت.


خانم معلم آمد سراغش ، دستش را گذاشت زیر چانه مصطفی که سرت را بالا بگیر ببینم!
چشم هایش را بست ، سرش را بالا آورد ، از کلاس زد بیرون…
تا وسط های حیاط هنوز چشمهایش را باز نکرده بود.
او شهید مصطفی ردانی پور بود…

1388897288418298_large

ادامه مطلب

ماجرای خواب ماندن در شب عملیات

  • شهدا
  • ۱۸ام آبان ۱۳۹۵
  • 0 دیدگاه

ماجرای خواب ماندن در شب عملیات

مسجد جامع ساری، پاتوق بچه‌های جبهه‌ایی بود. وقت نماز که می‌شد، دور هم جمع می‌شدیم. مهرداد بابایی، سیدمجتبی علمدار، حسن سعد و… یک حلقه‌ انس تشکیل می‌دادیم، هر کجا که بود؛ مسجد و جبهه، همیشه با هم بودیم. ظهر روز چهار بهمن ۶۶، نماز را که خواندیم، از مسجد بیرون رفتیم. خانه ما در محله نهضت بود و خانه مهرداد در محله‌ تکیه باقرآباد.

مهرداد همیشه بین ما چند نفر برای این ‌که بچه‌ها را به سمت خانه‌ی خودشان سوق بدهد، پیشتاز بود. خانه‌شان پاتوق دائمی بود. مهرداد تک‌پسر خانواده بود. قهرمان وزنه‌برداری که مادرش مهربان‌تر از خودش بود و پدرش با صفاتر از دریای خزر. حیاط خانه‌شان هم همیشه پر بود از بوی بهار نارنج. در بین راه که به ‌سمت خانه‌شان می‌رفتیم، ایستادم. گفتم: «مهربان‌پسر، مهردادجان! گردان مسلم(ع) پیغام داده که باید راهی بشوم. فردا هم باید بروم، امروز نمی‌توانم نهار خانه‌ی شما باشم.»

13921008000623_photol

ادامه مطلب